تبليغاتX
زندگی زیبا ــ ز ز

زندگی زیبا ــ ز ز

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است ..... تادر آن عشق نباشد همه درها بسته است

عاشقانه - دوستت دارم

يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود  ازش پرسيد


چرا دوستم داري ؟ واسه چي عاشقمي؟پسر گفت :دليلشو نميدونم


...اما واقعا دوستت دارم دختر:تو هيچ دليلي رو نميتوني عنوان کني...


پس چطور دوستم داري؟چطور ميتوني بگي عاشقمي؟


من جدا دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت کنم .دختر:ثابت کني!نه من


دليلتو ميخام .پسر:باشه ...باشه...ميگم...چون تو خوشگلي"صدات گرم و


خواستنيه "هميشه بهم اهميت ميدي"دوست داشتني هستي"به خاطر


لبخندت .دختر از جواب اون خيلي راضي و قانع شد .متاسفانه چند روز بعد


اون دختر تصادف وحشتناکي کردو به حالت کما رفت.


پسرنامه اي کنارش گذاشت با اين مضمون :عزيزم گفتم،بخاطر صداي گرمت


عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني،ميتوني؟


نه!پس من ديگه نميتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهميت دادن ها و


مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي


،پس منم نميتونم دوست داشته باشم. گفتم واسه لبخندات،براي حرکاتت


عاشقتم اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم


عاشقت باشم اگه عشق هميشه يه دليل  ميخوادمثل همين الان پس ديگه


براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره


عشق دليل ميخواد؟!


نه!معلومه که نه!


پس من هنوز هم عاشقتم!


عشق واقعي هيچوقت نمي ميره


اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره


عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم


ولي عشق کامل و پخته ميگه :بهت نياز دارم چون دوستت دارم


سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت واردبشه


اما قلب حکم ميکنه که چه شخصي در قلبت بمونه"

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 14:55  توسط محمد رضا   | 

چند پرسش از حضرت آدم (ع) و پاسخ او

روزی حضرت آدم (ع) در محلی نشسته بود، ناگاه شش نفر را که سه نفر آنها سفید روی و نورانی و سه نفر آنها سیاه روی و بد منظر بودند، مشاهده کرد.آن شش نفر نزد آدم آمدند، سفید رویان در سمت راست آدمو سیاه رویان در سمت چپ او نشستند.برای آدم چنین منظره ای شگفت آور و غیر عدی بود، بی درنگ از آنها خواست خود را معرفی کنند و بعد به سمت راست خود توجه کرد و از یکی از سفید رویان پرسید:تو کیستی؟

من عقل و خرد هستم.

آدم :جای تو کجاست؟

جای من در مغز و دستگاه اندشه انسان است.

آدم از سفید روی دیگر پرسید:تو کیستی؟

من مهر و عطوفت هستم.

آدم :جای تو کجاست؟

جای من در دل انسان است.

آدم از سومین نفر از سفید رویان پرسید :تو کیستی؟

من حیا هستم.

آدم :جای تو کجاست؟

جای من در چشم انسان است.

به این ترتیب آدم فهمید که مرکز و مظهر عقل مغز است، مرکز و مظهر مهر و عاطفه قلب است و مظهر و مرکز حیا چشم است.

آنگاه حضرت آدم به سمت چپ نگریست و از سیاه رویان خواست تا خود را معرفی کنند. از یکی از آنها پرسید:

تو کیستی؟

من خودخواهی و تکبر هستم.

آدم :جای تو کجاست؟

جای من در مغز و دستگاه اندشه انسان است.

آدم : مگر عقل در آنجا قرار نگرفته است؟

چرا، ولی هنگامی که من در آنجا مستقر باشم عقل فرار می کند.

آدم از دومین نفر از سیاه رویان پرسید :تو کیستی؟

من رشک و حسادت هستم.

آدم :جای تو کجاست؟

جای من در دل است.

آدم : مگر مهر و عاطفه در آنجا قرار نگرفته است؟

چرا، ولی هنگامی که من در آنجا جای می گیرم مهر و عاطفه بیرون می رود.

آدم از سومین نفر از سیاه رویان پرسید :تو کیستی؟

من طمع و آز هستم.

آدم :جای تو کجاست؟

جای من در چشم است.

آدم : مگر حیا در آنجا قرار نگرفته است؟

چرا، ولی زمانی که من در آنجا جای می گیرم حیا می رود.

به این ترتیب حضرت آدم (ع) درک کرد که خودخواهی و کبر دشمن عقل است، رشک بردن مخالف عاطفه می باشد و طمع و حیا ضد همدیگر هستند.

منبع::::کتاب قصه های قرآن::::

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:17  توسط محمد رضا   |