زندگی زیبا ــ ز ز

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است ..... تادر آن عشق نباشد همه درها بسته است

شعر در وصف زن و زن گرفتن و...

زن

من منم من يك زنم آزادگي پيراهنم
عشوه از پا تا سرم ليكن ز سنگم اهنم
من منم من مادرم دوستم رفيقم،همسرم
شيره ي جانت ز من چادر مينداز بر سرم
تاب گيسوسم سرابي بيش نيست
نقش بيهوده بر ابي بيش نيست
وين لب لعل و حديث چشم مست
بر لب مست خرابي بيش نيست
وصف ابروي كمان و تير مژگان سياه
حربه و ابزار جنگ شعر نابي بيش نيست
من منم من يك زنم عطر هوس دارد تنم
نطفه ي هستي درم از جان و از دل مي تنم
روبهك من شير زنم خاموش تو من روشنم
با سلاح دين دگر اتش مزن بر خرمنم
تا بداني چيست جان و جوهرم
دستي اندازو تو درياب گوهرم
نيمه ي تنها مرا از خود بدان
من برابر با تو جنس ديگرم
بال و پر بگشا كه اندر راه عشق
بال پرواز گر تويي من شهپرم

*****
جلوه ی حق است زن معشوق نیست
خالق است این گوییا مخلوق نیست
*****

من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر - از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟”

*****
دوشم به عشوه ساقی مه روی خوش ادا 
بر کف نهاد جام فرح بخش غمزدا
شستم ز لوح سینه چو زان باده نقش غیر 
شد جلوه گر در آینه ام عکسی از خدا
گردید روشنم که نگردد به غیر عشق 
ظلمت فروز بزم شه و کلبه گدا
خیزد چو نی ز سینه سوزانم آتشی
افتد ز آه ناله دلم گر دمی جدا
جانی که دارد ا ز تو حیاتی به عاریت
جانا بیا که تا به جمالت کند فدا
بهمن صولتی

******

+ نوشته شده در  ساعت 10:56  توسط محمد رضا   |