اين تست عشقولانه شناسي به اين صورت است که گزينه الف ، 1 امتياز دارد و گزينه ب ، 2 امتياز ،گزينه ج، 3 امتياز و گزينه د نيز ، 4 امتياز رو شامل ميشه .خلاصه از ما گفتن اگه امتيازي زير 50 بياريد هيچوقت عاشق نشيد
خب آماده ايد…پس شروع ميکنيم:
1 اگه روز خواستگاري قرار شد که 4 سال تو عقد باشيد و بعد از گذشت اولين سال عقدتون ، پدر زن شما بهتون گفت که : دستوپاچلفتي پس کي ميخواي اين ترشيه ما رو ببري خونه بخت ؟ اونوقت شما چي کار ميکنيد:
الف: مثل پدرزن ذليلا(پ زذ ) سرتون رو خم ميکنيد و با ترس و لرز ميگيد: آقا جون همين يه ماه ديگه دستشو ميگيرم و ميبرم.
ب: مثل آدمهاي با اعتماد به نفس تو روي پدرزنتون واي ميستيد و ميگيد : تو چي ميگي ديگه يره ...اونش به خودوم ربط دِرِه فهميدي يره؟!
ج: مثل آدمهايه طناز و با رويي گشاده به صورت پدر زنتون نيگاه ميکنيد و ميگيد هنوز ترشيش نرسيده ، وقتي خوب رسيد و ترشي ليته شد ، اونوقت براي مصرف خانگي حتما ميبريمش خونه بخت!
د: با چهره اي غمگين و مظلومانه به پدر زنتون ميگيد: آقا جون خودتون که بهتر ميدونيد تخم مرغ چقدر گرون شده. شما جاي من بوديد چه کار ميکرديد.مگه مرض دارم يه نون خور اضافي دنبال خودم راه بندازم؟

2 بر فرض اگه تونستيد اون خانم رو با بدبختي به خونه ي بخت ببريد و فهميديد که به جاي دسپختِ ايشون ، همش بايد دستپخت سيبيل کلفتاي رستوران ها رو بخوريد ، بعد اين موضوع را چگونه با همسرتان در ميان ميگذاريد؟
الف به شوخي بهش ميگيد ببين عزيزم ، من که تو رو الکي نگرفتم ! من تو رو گرفتم که واسم غذاهايه خوشمزه بپزي تا بخورم و چمبه بشم! وگرنه به چه دردي ميخوري پس تو ؟! هان ؟ اصلا پاشو برو خونه ي ننه ات دختره ي بي هنر!
ب به خاطر گزينه ي الف يه چکش به دهانتان اصابت ميکند و دندوناتون ميشکند و ميريزد تو حلقتون و ديگه حرفي نميتونيد بزنيد و ميريد يه پرس کباب از اصغر اقا ميگيريد و ميايد ميديد همسرتون ميل کنه...چون خودتون که بي دندون شديد ديگه!
ج مثل مرداي خوب و( زذ) ميگيد چشم نوکر همسر گلم هم هستم ...تو بادمجون بخواه ! و بعد شاهد نگاه عاقل اندر سفيه خانمتون به خودتون ميباشيد ولي نميفهميد و ميخنديد…مثلا فکر ميکنيد چقدر مرد خوبي هستيد..هي هي هي
د به نظر من مهم عشق است . عاشق همسرم هستم و حتي حاضريم يه نون و پنير رو با عشق بخوريم ولي به همديگه بد نکنيم ، ولي خب تحمل کردن هم اندازه اي داره...اگه پخت و پز بلد نباشه با سگک کمربندم کبودش ميکنم.....قاط بزنم هيچي حاليم نميره !

3 اگر خدا به شما يه بچه هديه داد و يه روز که از حموم در اومديد ببينيد يهو خانمتان بچه را در مقابل چشمانتان گرفته و در حالي که بوي خوشي از بچه تان ساطع ميشد ، به شما گفت بيا بگير اين بچتو عوضش کن چون خونه را بوي گند برداشته، اونوقت شما چه کار ميکنيد؟
الف ميخنديد و ميگيد آي بابا قربون بوي گندش بره ... ميبيني خانم چه بچه ايه .... به باباييش رفته ! بابا فداش شه و بچه را ميبوسيد!
ب بهش با مهرباني ميگيد ببين عزيزم من دستام به کهنه ي بچه آلزايمر داره !...اگه به کهنه اش دست بزنم پوست دستم تيره ميشه ! اگه پوست دستم تيره بشه بعد ديگه نميتونم پول دربيارم واسه بچه کهنه بگيرم و اينطوري تمام خونه تيره ميشه !
ج يه نيگاه زيرکانه و با اخم به سگک کمربندتون که رويه شلوارتون خودنمايي ميکنه ، ميکنيد و سپس يه نيگاه به خانمتون...بعد اونوقت اگه خانمتون ترسيد ، که شما برنده شديد ولي اگه خانمتون نيز يه نيگاه زيرکانه به کفگير و قابلمه انداخت اونوقت من توصيه ميکنم سريع به حرفش گوش بديد و دريغ نکنيد
د ميگيد کور خوندي نويسنده ! من اصلا بچه دار نميتونم بشم که بخوام کهنه اش را عوض کنم ! من هم بهش ميگم خوش به حالت کاش من جاي تو بودم !

4 اگه تو اداره نشستيد و داريد کاراتونو انجام ميديد و بعدش تلفن زنگ بزنه و مادرتون شما رو براي آنشب به خونشون دعوت کنه و وقتي مياييد خانه ببينيد که همسرتون ميگه که مامانم امروز زنگ زد و برا امشب ما رو دعوت کرد ، بعد اونوقت چکار ميکنيد؟
الف ميشينيد گوشه ي اتاقتون و ميزنيد زير گريه و به ياد روزهايه خوش مجرديتان مي اُفتيد....( خيلي بي بنيه هستيد بابا)
ب ميريد تو حياط و بلند داد ميزنيد و ميگيد خداااااااااااايا من چقدر بدبختم آي مردم آي همسايه ها...به دادم برسيد ...بيايد منو از دست اين زن نجات بديد بعد در اين هنگام با برخورد يک ملاقه به فرق سرتون از حال ميريد
ج در اين موقع خونسرديه خود را حفظ کرده و ميگيد نخير ....فقط ميريم خونه ي مامانم ، فهميدي يا باز با سگک کمربند بيافتم به جونت و کبودت کنم هان؟ در اين لحظه احتمالا خانمتون جلوتون سوسک ميشه و کم مياره ...فقط در اين لحظه سرتون رو به هيچ وجه بر نگردونيد....شَتَرَق....اي بابا گفتم که برنگردونيد ...حَقِته ، باز سرت با قابلمه اهدايي از طرف همسرت اصابت کرد؟ حَقِته . تا تو باشي به حرفم گوش ندي !
د ما اصلا سر اين موضوعات هيچ مسئله اي با هم نداريم و از عصر با خانمم اينا ميريم خونه ي مادرشون تا شب و شب واسه ي شام و خوردن ميريم خونه ي مادرم اينا....اينجوري هم همسرم راضيه و هم مادرزنم! ( اَه اَه زن ذليل بدبخت )
اوه اوه خاک به سرم شد...ديديد چي شده ؟! فکر کنم همسرم ( اربابم) پشت سرم با يه قابلمه واستاده و داره مطالبمو ميخونه و عنقريبه که اگه سرم رو بر گردونم ، با قابلمه بکوبونه تو ملاجم....به نظر شما چه کار کنم...يکي نيست بهم بگه تو که خودت هيچي از عاشقي بلد نيستي اين تست طرح کردنت چيه ديگه....حالا بايد بيخيال شم ..من شما رو به خدا ميسپارم و اميدوارم همیشه  عاشق باشین
اِ سلام به همسر گلم ...حالت چطو........شَتَرَق......آخ مُردَم